تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

379

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

و بزرگان بر او گرد آمدند و او را به شاهى برداشتند . شيرويه كس پيش پدر فرستاد و او را به كارهائى كه از او سر زده بود سرزنش كرد « 1 » . هشام بن محمد گويد : « 2 » خسرو

--> ( 1 ) - دربارهء اين انقلاب كه مايهء سقوط خسرو شد و آغاز پايان سلسلهء ساسانى و شاهنشاهى ايران است ، پيش از همه خبرى از قيصر روم هراكليوس در دست است ( كرنيكن پاسكاله ص 758 ) كه متأسفانه گزارش مفصل‌تر آنكه خود به آن اشاره مىكند ( فرمان ديگر ) گم شده است ولى به هر حال پايهء روايت ثئوفانس را تشكيل مىدهد كه متأسفانه اين روايت در نتيجهء بدفهمىهاى وقايع‌نگاران تحريف شده است . اين سخنان قيصر مطالبى را كه طبرى در اينجا و در قسمتهاى آينده نقل كرده است به طور عمده تأييد مىكند . گزارش مورخ ارمنى كه پاتكانيان ( ژورنال آزياتيك سال 1866 م . ج 1 ، ص 208 به بعد ) آورده است مفصّل است و در هيچ نكتهء مهمى با طبرى اختلاف ندارد . بنا بر اين گزارش نيز دسيسه‌گران پيش از حمله به كاخ خسرو ، كواذ را به شاهى مىخوانند و زندانيان را آزاد مىكنند و وه - ارتشير را به زور مىگيرند . . . الخ . رفتار دور از احترام جانداران و فرار خسرو نيز در اين گزارش آمده است . پس از آن روايت نسطورى را كه توماس مرگائى آورده است ( السمعانى ج 3 قسمت 1 ، ص 91 ) در دست داريم . اين روايت از جهات بسيار دقيق نيست و شمطاى نسطورى پسر يزدين ( يزدين در اينجا به صورت درآمده است ، ثئوفانس ص 501 ) را رهبر و گردانندهء همهء اين واقعه مىداند . اما اين روايت از آن جهت مهم است كه نشان مىدهد چگونه در آن زمان ، تا آنجا كه براى نخستين بار بر ما معلوم است ، يكى از بزرگان مسيحى و البته هم‌كيشان او نيز در تاريخ شاهنشاهى ساسانى عملا دخالت كرده‌اند . اين مرد خود از شاه گزند ديده بود ( دربارهء او و خانواده‌اش رجوع شود به مطالب آينده ) ولى خسرو به طور كلى تمام مسيحيان مملكت را نيز رنجانيده بود . خسرو ابتدا چنان كه در مطالب گذشته ديده‌ايم با مسيحيان مساعد بوده است . او به دست شمطاى مذكور ديرى را كه شيرين بنياد نهاده بود از هر حيث مجهز ساخت ( توماس مرگائى در السّمعانى ج 3 قسمت اول ، ص 471 ) ، اما پيش از آن نسطوريان ، يعنى مسيحيانى را كه براى مملكت او از ديگر مسيحيان مهم‌تر بودند اذيت كرده بود . ظاهرا شيرين آلت دست مسيحيان مونوفيزيت ( يعقوبى ) بوده است چنان كه جبرئيل يعقوبى رئيس پزشكان هم بنا به محبّت مشهور برادرى مسيحى بر ضد نسطوريان و به سود يعقوبيان كار مىكرده است ( سبئوس ، به نقل هوبشمان در تاريخ ارمنيان ص 28 ، ابن العبرى ، تاريخ روحانيت ج 2 ص 109 ) . به همين جهت بود كه خسرو از سال 608 و يا 609 م . ديگر اجازه نداد كه نسطوريان براى خود جاثليقى برگزينند ( ابن العبرى در موضع مذكور ) ، و با اين مطلب مربوط است كه گفته‌اند او به رهاوىها ( ادسائىها ) كه بر طبق معمول به مذهب يعقوبى بوده‌اند اجازه داده بود كه براى خود اسقفى انتخاب كنند ( ابن العبرى ، تاريخ روحانيت ج 1 ص 265 به بعد ) . اما پس از مرگ اين جبرئيل پزشك ، ديرهاى يعقوبيان در پايتخت ويران گرديد و از سال 624 م . به بعد مسند جاثليقى يعقوبيان خالى ماند ( ابن العبرى ، تاريخ روحانيت ج 2 ص 111 ) . بىاحترامى به بيت المقدس و بردن صليب مقدس بايستى همهء مسيحيان آن زمان را خشمگين كرده باشد . اين كينهء مسيحيان به خصوص در كارنامهء آناستازيوس ( كارنامهء قديسان 22 ژانويه ) به شدت ظاهر مىشود . اما اين كينه كمتر از آن خشنودى نبود كه بعدها توماس نسطورى سريانى و موسى كلنكتتوس يعقوبى ارمنى ( ژورنال آزياتيك سال 1866 م . ج 1 ص 216 به بعد ) به جهت جلوس شيرويه ، پدركش اظهار داشته بودند . شايد اين حالت روحى مسيحيان براى هراكليوس در ارمنستان و در سرزمين دجله كه بيشتر مقرّ مسيحيان بوده است بسيار سودمند بوده است ، همچنان كه مسلما يكى از عوامل سقوط خسرو هم بوده است . ( 2 ) - قسمت معترضه‌ايست كه باز در وسط نقل داستانى كه حوادث آن به سرعت مىگذرد گنجانده شده است و توضيح عاميانه‌ايست براى اينكه چرا يزدگرد آخر بايستى شوم و نافرجام بوده باشد .